بوجیکا

شعر/نقاشی/ نمایش

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1392ساعت 0:46 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

باد
ما را به لغزش هایمان عادت می داد
و صبح
کناره های ساکت رویاهایمان را بیدار می کرد
باید ستاره ای می چیدم
خوشه ای از کهکشانی محزون
که روی سینه ی تو می ریخت

شب رفته است
اما هنوز
سیاهیِ سیالی
از دست هایم می چکد

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1392ساعت 8:22 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


نه سرخ
از سيبي مي‌افتد
نه شيهه‌اي
اسبش را دور مي‌شود
اشيا
گرد نام تو مي‌چرخند
و ماه
روياها را در جايي بي نام
دفن مي‌كند
به سياهي عادت كرده‌ام
به چشمان تو
و انتظار معجزه
مثل افتادن ليواني‌ست از دست من

نه ديوار
سايه‌اش را مي‌شكند
نه شيراز شيشه‌هايش را
بي‌چهره مي‌كشم تو را بر بوم 
بي‌لب
بي‌گفتگو
تا همچنان خيال بماني
ميوه‌اي كال
كه درختش را گريه مي‌كند
و سرخوشي‌هاي باد را

دارم سفيد بر‌مي‌دارم
به جاي ابر
تا زخم‌هاي زمين را
زير قدم‌هاي تو پر ‌كنم
دارم به‌جاي اسب
مي‌دوم
دارم شبيه سرخ مي‌شوم.

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1392ساعت 2:2 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


اين دريا 
آن دريا كه تو مي‌پنداري نيست
درياي ما بي ماهي نيست
بي مرواريد هم
فقط
گه‌گاه كه غصه‌هايش سرريز مي‌شود
تكه‌اي از خانه‌ي ما را مي‌برد
سر شوق هم كه باشد 
تكه‌اي ديگر

براي همين
ميان ما و دريا 
فاصله‌اي نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1391ساعت 5:16 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


نيستي

نه در فهرستم از تنهايي‌ها

نه در گزارش از افتادن كسي

در سد كرج

كجاي راه مانده‌اي

چه چيزهايي خريده‌اي

كه پر كند روياهايت را

دست تكان مي‌داده‌اي شايد

در آخرين تصوير

در لحظه‌ي عزيمت از كلمات

با گلبرگ‌هاي ياس

لابلاي انگشتانت

نيستي

و پنجره‌ها در من خيره مانده‌اند

دقيقه‌ها يكديگر را مي‌بلعند

وگل‌هايي كه تك‌تك به نام ميشناختي

بر زمين ريخته‌اند

نيستي

تا شكل اتفاق در روزهاي ويران باشي

تا پله‌ها را يك در ميان طي كني

وسايه‌هايت محو شوند

بر ورق‌هايي كه سفيد كردم از انتظار

نيستي

و خيابان

از ابتداي خود برمي‌گردد

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1391ساعت 7:29 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

سرخ


لوركا دوباره در خونم راه مي‌رود

و دامنه‌هاي درد

فراز شانه‌هايم را

خطي مورب از سرخ مي‌شود

 

پوستم

شيارهايي از كلمات را دهان گشوده‌اند

كلماتي

كه سرگرداني‌هايم را

به خاك پيوند نمي‌زنند

و همچنان

در صف سربازان تو

سينه خود را نشانه گرفته ام

با اساطيري گمنام

كه پلكاني متروك را

با رد خون اشاره مي‌كنند

در آستانه‌ي ميدانگاهي خالي

قدم‌هايم را شماره ‌كنم

كه پيش از من

جنبش برگ‌هاي نارنج را

از صفير گلوله‌ پرواز داده‌اند

 

موجي شكسته‌ام

فانوسي

كه تنهايي‌هايش را مي‌سوزد

و زاويه‌هاي تاريكش

از حروفي سرخ انباشته است

 

راه مي‌روم

با سايه‌هايم

-همسفران هميشگي‌ام-

تا معابر ايهام را

از منحني‌هاي سوگوار بزدايم

راه مي‌روم

كه فاصله بگريزد

و رگهايم از تو

از لاجورد و فيروزه

پر شود


دسامبر 2012 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1391ساعت 7:26 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


  اين روزها

  به هرچه خليج

  فارس نگاه مي‌كنم

  به هر چه تنب

  سبز مي‌كشم سرانگشتانم را


  اين روزها

  به رگ‌هاي تو نزديكترم

  به آبي‌ها

  كه آوار مي‌شوند روي تنم

  با اين همه

  « تو بخواب كورش !»

  ما هم به خواب زده‌ايم خود را.  


+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 9:24 AM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 1

  بهار بي بهانه مي آيد

  بهارِ بي بهانه، ترانه مي خواهد

  نمي آيد.


 2


  مي خواستم از شب

  از سياهي بگريزم

  ديدم درون چشم توام.


 3


  پشت تقويمي از شب

  مي‌نويسم: روز

  مي‌نويسم: روز مي‌آيد

  روز روشن مي‌آيد

  ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 6:51 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 


آدرس وبسايتم:

http://rezabigonah.wordpress.com/





+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 6:53 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

 

 

نمایشنامه نویسی 101:

درسِ پشت­بام

 

 

ریچ اورلف

ترجمه: محمد رضا بی گناه

 


شخصیت­ها:

- معلم

- پرشگر

- نیکوکار

یادداشت: شخصیت­ ها می­توانند زن و مرد باشند، اما پرشگر و نیکوکار باید از یک جنس باشند.                      

زمان: حال

مکان: پشت­بامِ یک آپارتمان بزرگ.

 

 

        (با شروع نمایش، پرشگر روی لبه­ی پشت­بام و آماده­ی پریدن است.)

پرشگر: دارم می­پرم پایین و هیچکی نمی­تونه مانع من بشه !

        (نیکوکار به سرعت وارد می­شود.)

نیکوکار: این کار رو نکن !!!! 

        (معلم وارد می­شود و گوشه­ای می­ایستد. کلید-کنترل-ی "A remote control" را به تماشاگران نشان می­دهد. کلید را می­زند. بازی ثابت مي شود.)                                                                                                                                    

معلم: (رو به تماشاگران) نمونه­ای از یک نمایش دراماتیک: دو نفر در کشمکش با يكديگر-حداقل یکی در تضاد عمیقِ درونی- با مخاطره­ی زیاد، تعلیق، و در توان داشتن یک روحیه­ی خاص. این موقعیت چطور بازی خواهد شد؟ بستگی دارد، خب البته، به سطح مهارت و خلاقیت در هنر فوق­العاده­ای که به عنوان نمایشنامه می­شناسیم. اجازه بدهید برگردیم به عقب، از اول ( کلید را فشار می­دهد. پرشگر و نیکوکار برمی­گردند به جای قبلی­شان به همان صورت که در اول نمایش بودند و سریعاً همان حرکات اولیه را انجام می­دهند.) و ببینیم چه اتفاقی می­افتد.

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت 9:58 PM  توسط محمد رضا بی گناه  | 

مطالب قدیمی‌تر